میخوام واستون ی داستان بگم داستانی که نه اولش خوشه نه آخرش. داستانی ک قهرمانش همیشه بازنده بوده!
شخصیت اصلی یه دختره ، دختری که از وقتی چش وا کرده درد دیده!
درد ضعیف کشی
درد ضربه های کمربند
درد اشکای مامانش
درد بی کسی چشید
درد نفرت چشید
درد چشای سوخته از اشکو
درد هق هقای خفه شده شباشو
درد عشق و
درد تنفر معشوقو
درد نبودنش
درد تیغ
درد سرفه هاش از سیگار
درد تمسخر و تهمتای بقیرو
درد پرنشدن تنهاییاش
درد نداشتن سرپناه
درد دستای حریص روی تنش
درد سیگار و سرفه های خونیش
درد حنجرش از جیغای تو کابوساش
درد کشید ، کشید کشید....
پایان!!!
برچسب:
نویسنده: حدیث یوسفی
تاريخ: جمعه
21 آبان
1395 ساعت: 1:14